پیاده رو

پیاده آمده بود ، پیاده خواهم رفت

پیاده آمده بود ، پیاده خواهم رفت

پیاده رو

به نام خدا
خدایی که بر سفره شما با کاسه ای خوراک و تکه ای نان مینشیند و بر بند تاب با کودکانتان تاب می خورد و در دکان شما کفه های ترازویتان را میزان میکند و در کوچه های خلوت شب با شما آواز میخواند... به شرط اعتقاد ؛به شرط پاکی دل؛به شرط طهارت روح؛به شرط پرهیز از معامله با ابلیس.به شرط اینکه بشویید قلبهایتان را از هر احساس نا روا! و مغزهایتان را از هر اندیشه خلاف؛و زبانهایتان را از هر گفتار ناپاک؛ و دستهایتان را از هر آلودگی در بازار و برهیزید از ناجوانمردی ها ناراستی ها نامردمی ها! مگر از زندگی چه می خواهید که در خدایی خدا یافت نمی شود؟؟؟

برگرفته از سخنان ملا صدرا شیرازی

۱۷ مطلب با موضوع «شعر نو :: شعرهای نو قیصر امین پور» ثبت شده است

 از تمام رمز و راز های عشق
جز همین سه حرف
جز همین سه حرف ساده ی میان تهی
چیز دیگری سرم نمی شود
من سرم نمی شود
ولی..
راستی
دلم چه می شود !

رمضان نوشت:

روزى امام حسن مجتبى(ع) در یکى از باغستان هاى شهر مدینه قدم مى زد، که ناگاه چشمش به یک غلام سیاه چهره افتاد که نانى در دست دارد و یک لقمه خودش مى خورد و یک لقمه هم به سگى که کنارش بود مى داد تا آن که نان تمام شد.
حضرت با دیدن چنین صحنه اى ، به غلام خطاب کرد و فرمود: چرا نان را به سگ دادى و مقدارى از آن را براى خود ذخیره نکردى ؟
غلام به حضرت پاسخ داد: زیرا من از چشم هاى ملتمسانه سگ خجالت کشیدم و حیا کردم از این که من نان بخورم و آن سگ گرسنه بماند.
امام حسن علیه السلام فرمود: ارباب تو کیست ؟
پاسخ گفت : مولاى من ابان بن عثمان است .
حضرت فرمود: این باغ مال چه کسى است ؟
غلام جواب داد: این باغ مال اربابم مى باشد.
پس از آن حضرت فرمود : تو را به خدا سوگند مى دهم که از جایت برنخیزى تا من باز گردم .
سپس حضرت حرکت نمود و به سمت ارباب غلام رفت ؛ و غلام و همچنین باغ را از او خریدارى نمود؛ و سپس به جانب غلام بازگشت و به او فرمود: اى غلام ! من تو را از مولایت خریدم .
پس ناگاه غلام از جاى خود برخواست و محترمانه ایستاد.
سپس حضرت در ادامه سخنان خود اظهار نمود: این باغ را هم خریدارى کردم ؛ و هم اکنون تو را در راه خداوند متعال آزاد نموده ؛ و این باغ را نیز به تو بخشیدم .

۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ مرداد ۹۰ ، ۱۵:۵۴
شما مرا درخت صدا کنید

 اگر داغ رسم قدیم شقایق نبود

 اگر دفتر خاطرات طراوت

 پر از رد پای دقایق نبود


 اگر ذهن آیینه خالی نبود

 اگر عادت عابران بی‌خیالی نبود


 اگر گوش سنگین این کوچه‌ها

 فقط یک نفس می‌توانست

 طنین عبوری نسیمانه را

 به خاطر سپارد


 اگر آسمان می‌توانست یک‌ریز

 شبی چشم‌های درشت تو را 

 جای شبنم ببارد


 اگر رد پای نگاه تو را

 باد و باران

 از این کوچه‌ها آب و جارو نمی‌کرد


 اگر قلک کودکی لحظه‌ها را پس انداز می‌کرد

 اگر آسمان سفره‌ی هفت رنگ دلش را


 برای کسی باز می‌کرد


 و می‌شد به رسم امانت

 گلی را به دست زمین بسپریم

 و از آسمان پس بگیریم


 اگر خاک کافر نبود

 و روی حقیقت نمی‌ریخت


 اگر ساعت آسمان دور باطل نمی‌زد


 اگر کوه‌ها کر نبودند

 اگر آب‌ها تر نبودند

 اگر باد می‌ایستاد


 اگر حرف‌های دلم بی اگر بود

 اگر فرصت چشم من بیشتر بود

 اگر می‌توانستم از خاک

 یک دسته لبخند پرپر بچینم


 تو را می‌توانستم ای دور

 از دور

 یک‌بار دیگر ببینم.


زنده یاد قیصرامین پور


 پ.ن:

ماذا وجد من فقدک ؟ و ما الذی فقد من وجدک ؟ لقد خاب من رضی دونک بدلا.

چه دارد آن کس که تو را ندارد؟ و چه ندارد آن که تو را دارد؟ آن کس که به جای تو چیز دیگری را پسندد و به آن راضی شود، مسلما زیان کرده است. 

دعای عرفه ، امام حسین (ع) 

________________________________________________

رمضان نوشت:

نقل شده شیطان پس از مطرودیت از باب رحمت و مهلت گرفتن از خدا عرض کرد:
به عزتت سوگند! تا جان در تن آدمیزاد هست، دست از فریب وی بر نمی دارم و از دلش بیرون نمی روم.
خداوند منان فرمود:
به عزتم سوگند! تا جان در تن آدمیزاد هست، در توبه را به رویش نمی بندم و از پذیرش وی روبرنمی گردانم.


۶ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۳ مرداد ۹۰ ، ۰۷:۱۳
شما مرا درخت صدا کنید
رفتار من عادی است
اما نمی دانم چرا، این روزها از دوستان و آشنایان
هر کس مرا می بیند
از دور می گوید:
این روزها انگار حال و هوای دیگری داری !
اما من مثل هر روزم
با آن نشانی های ساده
و با همان امضا ، همان نام
و با همان رفتار معمولی
مثل همیشه ساکت و آرام
این روزها تنها حس می کنم
 گاهی کمی گنگم، گاهی کمی گیجم
حس می کنم از روزهای پیش
قدری بیشتر این روزها را دوست دارم
گاهی - از تو چه پنهان - با سنگ ها آواز می خوانم
و قدر بعضی لحظه ها را خوب می دانم
این روزها گاهی
از روز و ماه و سال، از تقویم،
از روزنامه بی خبر هستم
حس می کنم گاهی کمی کمتر
گاهی شدیدا بیشتر هستم
حتی اگر می شد بگویم
این روزها گاهی خدا را هم
یک جور دیگر می پرستم
از جمله دیشب هم، دیگرتر از شب های بی رحمانه دیگر بود:
من کاملا تعطیل بودم
اول نشستم خوب جوراب هایم را اتو کردم
تنها - حدود هفت فرسخ - در اتاقم راه رفتم
با کفش هایم گفتگو کردم
دیشب دوباره بی تاب
در بین درختان تاب خوردم
از نردبان ابرها تا آسمان رفتم
در آسمان گشتم
و جیب هایم را، از پاره های ابر پر کردم
جای شما خالی !
یک لقمه از حجم سفید ابرهای ترد
یک پاره از مهتاب خوردم 
دیشب برای اولین بار دیدم
که نام کوچکم دیگر چندان بزرگ و هیبت آور نیست
این روزها دیگر تعداد موهای سفیدم را نمی دانم
گاهی برای یادبود لحظه ای کوچک
یک روز کامل جشن می گیرم
گاهی صد بار در یک روز می میرم
حتی یک شاخه از محبوبه های شب
یک غنچه مریم هم برای مردنم کافی است
گاهی نگاهم در تمام روز
با عابران ناشناس شهر
احساس گنگ آشنایی می کند
گاهی دل بی دست و پا و سر به زیرم را
آهنگ یک موسیقی غمگین
هوایی می کند
اما غیر از همین حس ها که گفتم
و غیر از این رفتار معمولی
و غیر از این حال و هوای ساده و عادی
حال و هوای دیگری در دل ندارم
رفتار من عادی است...
                                             زنده یاد : قیصر امین پور
۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ ارديبهشت ۹۰ ، ۱۰:۴۸
شما مرا درخت صدا کنید
نه گندم و نه سیب
آدم فریب نام تو را خورد
از بیشمار نام شهیدانت
هابیل را که نخستین بود
دیگر این روز ها به یاد نمی آوری
هابیل نام دیگر من بود
یوسف، برادرم نیز
تنها به جرم نام تو 
چندین هزار سال
زندانی عزیز زلیخا بود
بتها، الهه ها
وپیکر تمام خدایان را
صورتگران
به نام تو تصویر می کنند
نام تو را
روزی غارنشینان
بر سنگ ها نوشتند
و سنگ ها از آن روز جنگل شدند
امروز هم
از کیمیای نام تو این واژه های خام
در دست های خسته من  شعر می شوند
من در ادای نام تو دم می زنم
شعرم حرام باد
اگر روزی تا بوده
جز با طنین نام تو شعری سروده ام !
نام تو مجنون
نام تو بیستون
نام تو نام دیگر شیرین
نام تو هند
نام تو چین است
و شاعران عاشق در عهد جاهلیت
بر ویرانه های نام تو را می گریستند
نام تو نام دیگر لیلا
نام تو نام دیگر سلماست
نام تو رازی نوشته بر پر پروانه هاست
گلها همه به نام تو مشهورند
آیینه ها از انعکاس نام تو می خندند
در کوچه های خاطره باران
وقتی که خوشه های اقاقی
از نرده های حوصله ی دیوار
سر ریز می کنند
و در مشام باد عطر بنفش نام تو می پیچد
نامت طلسم "بسم" اقاقیهاست
بی نام تو جذام خلا
ده کوره جهان را خواهد خورد
نام تو چیست ؟
لبخند کودکی است که با حالت نجیب
لب باز می کند که بگوید :
"سیب"
نام تو نور
نام تو سوگند
نام تو شور
نام تو لبخند
لبخند در تلفظ نامت ضرورتی است
نامی برای مردن
نامی برای تا به ابد زیستن
نامی برای بی که بدانی چرا
گاهی گریستن
فهرست کوچکی از بیشمار نام شهیدان توست
پیغمبران
به نام تو سوگند خورده اند و شاعران گمنام
تنها به جرم نام تو مرده اند
زیرا که نام کوچک تو
شرخ هزار نام بزرگ
خداست
زیرا هزار نام خدا زیباست!
قیصر امین پور
۶ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ اسفند ۸۹ ، ۱۶:۵۴
شما مرا درخت صدا کنید

اگر داغ رسم قدیم شقایق نبود

 اگر دفتر خاطرات طراوت
 پر از رد پای دقایق نبود

 اگر ذهن آیینه خالی نبود
 اگر عادت عابران بی‌  خیالی نبود

 اگر گوش سنگین این کوچه‌ها
 فقط یک نفس  می‌توانست
 طنین عبوری نسیمانه را
 به خاطر سپارد

 اگر آسمان می‌توانست یک‌ریز
 شبی چشم‌های درشت تو را
 جای شبنم ببارد

 اگر رد پای نگاه تو را
 باد و باران
 از این کوچه‌ها آب و جارو نمی‌کرد

 اگر قلک کودکی لحظه‌ها را پس انداز می‌کرد
 اگر آسمان سفره‌ی هفت رنگ دلش را

برای کسی باز می‌کرد

 و می‌شد به رسم امانت
 گلی را به دست زمین بسپریم
 و از آسمان پس بگیریم

 اگر خاک کافر نبود
 و روی حقیقت نمی‌ریخت

 اگر ساعت آسمان دور باطل نمی‌زد

 اگر کوه‌ها کر نبودند
 اگر آب‌ها تر نبودند
 اگر باد می‌ایستاد

 اگر حرف‌های دلم بی اگر بود
 اگر فرصت چشم من بیشتر بود
 اگر می‌توانستم از خاک
 یک دسته لبخند پرپر بچینم

 تو را می‌توانستم ای دور
 از دور
 یک ‌بار دیگر ببینم...


                  شعر از زنده یاد قیصرامین پور
۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ بهمن ۸۹ ، ۰۰:۲۱
شما مرا درخت صدا کنید